|
جبران خلیل جبران : گنجی که در اعماق نامحدود شما حبس شده است ، در لحظه ای که خود نمی دانید ، کشف خواهد شد . اُرد بزرگ : کسی که می ماند و نمی پرد به یک راز بزرگ آگاه گشته و آن فلسفه پرواز است. نانسی سیمس :هر روز همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را زندگی کرده ای. .... جستجوی فراوان نیازمندی را پیدا کند که عطای وی را بپذیرد .تلاش برای یافتن چنین شخصی ، از ایپار لذت بخش تر است . ریشه های آنها را در خود زندانی دارد رشد می کند . از آنها کاغذ می سازیم تا نادانی و تهی مغزی خویش را در آنها به نگارش درآوریم . شده و دیگر جبران آن به هیچ صورت نمی شود . دو پا بر زمین می نشینند . می کند ، شکاری ندارد . پیوسته مشتعل تر و جنون آمیز تر می شود . کنند محیط را به رنگ خود در آورند ، به همین جهت تحولات و ترقیات اجتماع به دست دیوانگان بوده است . استفاده کرد . بدون درآمد کافی نصف امکانات زندگی به روی ما مسدود خواهد شد . شما وجود داشته و شما از آن غافل بوده اید . ممکن نیست به کسی بگویید و دشمن شما نشود . غیر قابل تحمل می دانیم . پذیرد و هرکسی را نیز. خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است . کم رنگ دارد و آیین های به جای مانده از نیاکان آنها، به هزار گونه برداشت می شود . ولی گوشهایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر قلبهایتان فرود می آید ، بشنوند . سرافراز است . و اگر از خلعت خرد محروم بود دانش بجوید ، چه دانشور سرور سروران است . و اگر از آن هم بی بهره بود باید دلیر باشد و در میدان نبرد بی باک باشد تا در نظر پادشاه گرامی ، و پیوسته شاد و فرمانروا باشد .و اگر این نیز نداشت دیگر درخور زنده ماندن نیست ، و بهتر است که مرگ وی را دریابد . مشکلات به طور حیرت انگیزی چند برابر می شود. رازی بیش از راز آفرینش جهان نهفته است . نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها . و روان از سرای دیگر . توان و نیروی بیشتر نمی دهد. روح شما می شود ، می گویید : سال دیگر معالجه اش می کنیم . وجود ندارد . اندیشه های ناهماهنگ را از ذهن خود بزدائید و همواره آرزوهایی کنید که صادقانه می خواهید نه آن چرا که فکر می کنید شاید بتوان بدست آورید. را آب. نمی دانید ، کشف خواهد شد . کرانۀ دریای زندگی چه سنگریزه ای را بر می گیرد و در گنجینۀ خود نگاه می دارد ، یا کدام گل ناشناخته ای را از مزرعه می چیند ، و به عنوان رمز اندیشه هایی که در اعماق قرار گرفته اند و روزی اشک به چشم می آورند حفظ می کند . و با این همه در این شک ندارم که مهمترین چیزها آنها هستند که بهتر به یاد می آیند . شیرینی که در کنار بخاری به گوش خورده ، یادگارهای شیرینی است که هرگز کاملاً از یاد نمی رود . پیروزی بگذارد . کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد. غیر قابل تحمل می یابیم . خوشبختانه همه آنها همکاران من بودند. فرهمند .
سخنان شکسپر اگر کسي را دوست داري؟ شکسپير : اگر کسي را دوست داري رهايش کن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده موفقیتهایی که نصیب بشر شده عموما در سایه تحمل و بردباری بوده است. از دست دادنِ امیدی پوچ و آرزویی محال خود موفقیت و پیشرفت بزرگی است. من همیشه میل دارم از اشخاص نجیب پیروی کرده و از آنان چیز بیاموزم. آرزو، امید دانشوری و بزرگ منشی و فضیلت و جوانی و کَرم و چیزهای دیگری از این قبیل، نمک و چاشنی یک انسان نیستند؟ از دست برود به ارزش آن پی میبریم، در این هنگام است که به این حقیقت متوجه میشویم تا مالک چیزی هستیم از مالکیت خود بی خبریم.
بزرگترین درس زندگی اینست که گاهی ابلهان درست می گویند . ( ولتر ) ( ولتر) ( شوپنهاور ) ( وینستون چرچیل ) ( فرانسیس بیکن ) ( آلبر کامو ) ( لئو تولستوی ) ( ولتر ) (ویلیام جیمز ) ( ناپلئون بناپارت ) ( ملکه کریستینا ) ( موریس مترلینگ ) ( آندره مالرو ) ( آنتونی رابینز ) ( سقراط ) ( کنفسیوس ) ( مولیر ) ( افلاطون ) ( دیل کارنگی ) ( ویل دورانت ) ( ویلیام شکسپیر ) (جرج آلن) (دکتر مارتین لوترکینگ)
تعریف مشهور تولستوی از فراگرد هنر : میشوند به طوری که دیگران هم ان احساس را تجربه کنند این است فعالیت هنری خارجی احساساتی را که در زندگی داشته است به دیگران منتقل کند
ن از خزان به بهار از عطش به آب رسیدم من از سیاه ترین شب به آفتاب رسیدم هم از فریب رهیدم هم از سراب گذشتم که از خمار به دریایی از شراب رسیدم به جانب تو زدم نقبی از درون سیاهی به جلوه ی تو به خورشید بی نقاب رسیدم اگر نشیب رها کردم و فراز گزیدم به یاری تو بدین حسن انتخاب رسیدم مرا به مهر خود آباد می کنی تو غمی نیست به آستانت اگر خسته و خراب رسیدم شبی که با تو هماغوش از انجماد گذشتم به تب به تاب به آتش به التهاب رسیدم چگونه است و کجا؟ دیگر از بهشت نپرسم که در تو در تو به زیباترین جواب رسیدم کتاب عمر ورق خورد بار دیگر و در تو به عاشقانه ترین فصل این کتاب رسیدم چرا به ناب ترین شعر خود سپاس نگویم تو را در تو به معنای عشق ناب رسیدم مرگ خواب بازم طبق معمول یه گوشه نشستم توی افکار خودم غرق شدم توی فکرم توی فکران چیزهایی که امروز
دیدم/شنیدم امروزصدای سکوت سنگین مرگ به گوشم رسیدهمه تنم لحظه ای بی حس شدقلبم به تپش افتادو نگاهم که فقط مات ومبهوت می نگریست می نگریست به زنی که بی جان در جاده افتاده بودواز سرش خون می امد همه جا بوی مرگ می امد وطنین پایان زندگی... لحظه ای بفض راه گلویم را بست دردل گفتمstopتوقف وزندگی در این لحظه تمام می شود پایان خط زندگی پایان برنامه ها پایان ارزوهای یک فرد........................................... خنده ها گریه ها همه تمام شد وحالا در این لحظه زنی در جاده افتاده وشوهرش با سر خونی به از دست رفتن همراه زندگی اش می نگردامروز در این لحظه اری درهمین لحظه دریک لحظه همان لحظه ای که من میخندم همان لحظه که تو میخوابی همان لحظه ای که من بی حوصله ام ودنبال سرگرمی میگردم همان لحظه که تو کسی را میرنجانی همان لحظه ای که او می گرید همان لحظه ای که................................................ در همان لحظه زندگی یک نفر تمام می شود به همین سادگی خوشحالی خانواده ای تبدیل به اشک های ناباورانه انان می شود.................................. اگر باخودفکر کنیم درهمان لحظه که داریم وجود عزیزی رامی رنجانیم همان لحظه هایی که فریاد های خودرابرسر مظلومی میزنیم همان لحظه که اشک کسی رادرمی آوریم همان لحظه که کینه کسی را دروجود خود پرورش میدهیم در همان لحظه یک نفر زندگی اش تمام میشود درست درهمان لحظه!!!!!!!!!!!!!!!!!! وزندگی من وتوهم نیز درست دریکی ازهمین لحظه ها همین لحظه هایی که همه طبق معمول دنبال کارودرد های زندگی وسرگرمی وشادی هستندمن وتو نیز دریکی ازاین لحظه هاتمام میشویم............ همین لحظه هایی که برای من وتو رفتنمان غیر قابل باور است وشاید این لحظه برای من وتو زود باشد ویادیرولی مهم این است که آن لحظه دیر یازود می آید واگر باور کنیم که رو زی آن لحظه فرامیرسد دیگرلحظه های زندگیمان راآنقدر سخت نمیگیریم واآنقدربرسر آن فریاد نمی زنیم آنقدر دل نمیشکنیم آنقدر حرص نمیخوریم برای نداشته هایمان آری آنقدر.................................. روزی زندگی تمام خواهد شدبرای همه برای من برای تو چه باور کنیم وچه باورنکنیم وچه دوست داشته باشیم چه دوست نداشته باشیم پس ای انسان:دوست داشته باش وخوب وآسان زندگی کن وآسان ازآن دل بکن..................................................... ................................................................................................................ ............................................................................................................................... ........................................................................................................................................
فاصله عشق درميان من وتو فاصله هاست گاه مي انديشم مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري تو توانايي بخشش را داري دست هاي تو توانايي آن را دارد که مرا زندگاني بخشد چشمهاي تو به من مي بخشد شورعشق ومستي و تو چون مصرع شعري زيبا ، سطر برجسته اي از زندگي من هستي... عشق يعني مهر بي چون و چرا عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني مهر بي اما اگر عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني دل تپيدن بهر دوست عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني خواندن از چشمان او حرفهاي دل بدون گفتگو عشق يعني عاشق بي زحمتي عشق يعني بوسه بي شهوتي عشق ، يار مهربان زندگي بادبان و نردبان زندگي عشق يعني دشت گلكاري شده در كويري چشمه اي جاري شده يك شقايق در ميان دشت خار
كويـــر خشكه، چشام اســـير و بـی تاب
امشب در گذشته خاطراتم کسی وجود دارد
کسی که تندیس بلور خاطراتم را در در دستانش دفن کرده ام تو را صدا کردم در افتاب سوزان ظهر در نگرانیهای شبانه تو وجودم بودی تو دریا بودی و مفهومی از اوج و این دل مواج سهم من بود که با تمام شبهای دنیا
به تو تقدیمش کردم پرده ها را، مي گويم، پس بزن، ببين چگونه چون حلزون، با تني خيس می نویسم،
سرنوشت... مي خواستم از ديروز و امروز برايت بنويسم از قلب شكسته ام از تنهايي هاي مردم از غم و اندوه وخود پرستي از قلب هايي كه موسيقي غم مي نواختند و ظالماني كه به بي گناهان رحم نمي كردند. اما به ياد فردايي افتاده ام كه قلب ها با هم پيوند مي خورند و هيچ كس تنها نيست صلح و صفا و شادي جهان را پر مي كند و ضالم سياه مي شود. و آن ,فردايي است كه تو مي آيي. دوباره... دوباره من و آسمان و خيال تو و حرف هاي نا گفته وقتي باشي يا نباشي و از دلم دور باشي همان بهتر كه ترانه ها مجال تولد نيابند. همان بهتر كه سكوت بين ما بهانه اي باشد براي نرسيدن. نبودنـــــــت عاشقانه تر است. رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟ سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم درشهرعشق قدم میزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خیلی تعجب کردم تاچشم کارمی کردقبربودپیش خودم گفتم یعنی این قدرقلب شکسته وجودداره؟یکدفعه متوجه قلبی شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهای روی قبرراکنارزدم که براش دعاکنم وای چی میدیدم باورم نمیشه اون قلبه همون کسیه که چندساله پیش دله منو شکسته بود... اگر بدانم که دلتنگ منی ، و دلت همیشه با من است دلم را فدای آن قلب مهربانت میکنم! اگر بدانم که مرا دوست داری و تنها آرزویت من هستم تا آخرعمرم عاشقانه برایت میخوانم اگر بدانم که برایت ارزش دارم و همه زندگی ات هستم ، تا آخرین نفس به پای تو اگر بدانی که میدانم ، بدون تو میمیرم ، مرا اینگونه در حسرت عشقت نمیگذاری می نشینم و تا آخرین نفس ، یک نفس فریاد میزنم دوستت دارم! اگر بدانی که چقدر دوستت دارم دلتنگی که سهل است دلت برای یک لحظه درکنارهم بودن پرپر میزند! اگر بدانی که تنها آرزوی من تویی ، روزی صدها بار آرزو میکنی که به آرزویم برسم! اگر بدانی که همه لحظه های زندگی ام به تو می اندیشم ، تک تک لحظه ها را می شماری و به عشق آن لحظه ها زندگی میکنی ترانه عشق را !
دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم قد تموم آدما قد تموم عاشقا دل بردی و پنهون شدی دل بردی و پنهون شدی از من چرا ای بی وفا از من چرا از من چرا عاشق شدم عاشق شدم عاشق شدم عاشق شدم از چشم من پنهون نشو از چشم من پنهون نشو تنها شدم تنها شدم تنها شدم تنها شدم تنها نرو تنها نرو تنها نرو تنها نرو پر می کشی تا آسمون من خسته بی بال و پر پر می کشی تا آسمون من خسته بی بال و پر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم قد تموم آدما قد تموم؟
نوشته های دل خودم سمیه نا خود اگاه صدایت میکنم بدون آنکه بدانی صدایم در قلبت ا ست چرا این سکوت را نمی شکنی مدام مرا تنها می گزاری از بغض شب و سکر دل ترس دارم نمی دانم کی ؟؟؟ چی؟؟؟ چی خوبست شاید تو شاید او. پایان این دل انگار سر نمی رسد! فقط چکه چکه ی بارون را می شمارم تا تو نگاهی به من بیندازی و مرا به سمت خود برانی کاش می شد مرا با خود ببری پیش خودت ان بالا؟ دلم گرفته تنگ است کسی پیشم نیست که تو را از او بخوانم از کی همیشه پی تو بودم ومدام صدا می کردم که چه می شود اخرش ولی هیچ آخر همان اخرش هم خالیست...! حس نیست، که بی تو از خدا تو را بخوانم حسی نیست که از خدا بخواهم دوباره تو را به من نشان بده . حسی ندارم که به دیگران التماس کنم به تو بگویند نرو نرو!!! حسی ندارم از خدا تو را بخوانم و با دستانی پر از تهی تو را از خدا پس بگیرم هیچ چیزی ندارم که به عنوان پیشکش به تو دهم شاید مرا معرفت خواندی حتی توان کوه داشتن را هم ندارم که بخواهم تو را مقام کنم هیچ نیستم و چیزی ندارم . دستم تهی دلم خالی تر از مرغ شب کاش می شد مرا مثل شاپرک غصه ها دنبال کنی کاش من ببر دره بودم تا تو مرا شکار می کردی ولی افسون افسوس که مرغ هق هق عشق صدایش آرام خوابید و مرا مثل یک تیر از اسمان به زمین کوبید کاش می دانستی چیست آن چه در عمق من تا اشکهایم جاریست؟
ارغوان! شاخه همخون جدا مانده من من درين گوشه كه از دنيا بيرون است، آنچه ميبينم ديوار است ره چنان بسته كه پرواز نگه هرچه با من اينجاست اندر اين گوشه خاموش فراموش شده، ارغوان ارغوان ارغوان ارغوان تو بخوان نغمه ناخوانده من ارغوان، (هوشنگ ابتهاج - 1363) دیروزدر کوچه برف نمی آمد . در کوچه باران نمی آمد . در کوچه باد می آمد . در باد غم می آمد . در غم اشک می آمد . در اشک نشانه هایی ازیک حادثه می آمد . و همین که من قدم به زادگاهمlمی گذاشتم بغض هم می آمد .رنج می آمد . دردمی آمد . . . و "مادرم بی مادر شد " . و این شاید ساده ترین تعبیر نبودنت بود . و نمی دانم آنها که نمی بینند وقت رفتن چه می بینند ؟؟؟ و این حقیقت تلخ زجرآلود را چطور فراموش کنم که گفته بودی آرزوی دیدن چهره ام را داشتی ؟ و تو هیچ گاه مرا ندیدی اما من و ما تو را می دیدیم . تو در گوشه متروک آن اتاق صدای خنده هایمان را می شنیدی و نمی دانستی که خنده هایمان تنها صداست و برای نور از دست رفته چشم هایت بود که با پشت دست هایمان اشک هایمان را پاک می کردیم . در کوچه تابوت می بردند دیروز . در کوچه چشم هایمان را جا گذاشتیم دیروز. "ستاره اشکاتو پاک کن آدما وفا ندارن واسه رفتن و شکستن دم به دم دلیل می یارن "
|
About![]()
یک سمت شیشه رد پای باران
Home
| ||||||