تبليغاتX
همیشه بهار منی خدا
همیشه بهار منی خدا
دوستی با خدا  
قالب وبلاگ

 

تو را دوست داشتن برای من عبادت است

از تو دور بودن برای من قیامت است

آزادی عشق تو برای من حاجت است

دیدن رخ ماهت برای من زیارت است . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *!

حال من دست خودم نیست / دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته / که میخوام براش بمیرم . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *!

ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست / با زاهد بی مایه شکستن ثمری نیست

برخیز جز این چاره نداری که در این حال / جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بعضیا میگن دنیا ارزشش رو نداره ! مگه میشه دنیایی که تو رو داشته باشه بی ارزش بشه !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تو مانند کبوتر ها نجیبی ٬ تو مثل داستانهای عجیبی

گناه من چه بود که گفتی ٬ از این پس از نگاهم بی نصیبی . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کاش تو چایی بودی و من قند !

تا خودم رو فدات میکردم تا تلخی روزگار رو حس نکنی !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یک ساعت که آفتاب بتابد ، خاطره آن همه شب های بارانی از یاد میرود

این است حکایت آدم ها ، فراموشی . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت

خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یادمان باشد عشق متعلق به لحظه هاست و نفرین برای همه ی عمر . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

باز کن ار سر گیسویم بند / پند بس کن که نمیگیرم پند

در امید عبثی دل بستن / تو بگو تا به کی آخر ، تا چند . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دیدی  آنرا که تو خواندی به جهان یارترین / سینه را ساختی ز عشقش سرشار ترین

آنکه میگفت منم بهر تو غمخوار ترین / چه دل آزارترین شد ، چه دل آزارترین . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هرز گاهی دریا هوس میکنه به ساحل سری بزنه

براش مهم نیست ساحل دستشو میگیره یا نه

مهم اثبات وفاداری دریاست . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *!

عشق طوفانی بگذشته او ، در دلش ناله کنان میمیرد

چون غریقی است که با دست نیاز / دامن عشق تو را میگیرد . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *!

یک سبد درد ، یک گلدان مرگ ، و لباسی سفید برای جشنی بزرگ

خواه ناخواه همه دعوت میشویم . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *!

کاش میشد در غروب آفتاب ، بی صدا با سایه ها کوچید و رفت . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *!

عشق توئی عاشق منم ٬ دریا توئی قایق منم

اگر دزدیدند قایقت را ٬ غم مخور ٬ سارق منم !!


 

[ 90/07/21 ] [ 9:22 قبل از ظهر ] [ منتظر ظهور امام ] [ ]
 

بیا شب‌های هجران را سحر کن به عشق خود دلم را شعله‌ور کن در این شبهای سرد بی‌ترنم لبانم را پر از شیر و شکر کن

 *********** sms.mobilesky.ir *************

تبه کردم جوانی را کنم خوش زندگانی را چه سود از زندگانی چون تبه کردم جوانی را

 *********** ************

سکوت رابهانه کنی که عشق خواندنی شود! *بخوان که از صدای تویترانه ماندنی شود

 ***********  *************

اگه چشمات پرسید بگو ندیدمش… اگه گوش هات پرسید بگو نشنیدمش… اگه دستت لرزید بگو مال سرماست… اما اگه دلت لرزید به خودت دروغ نگو دوستش داری!

*********** *************

نگار روزی دیگر فرا رسیده است.اگر چشم هایت گشوده شده اندو اگر می توانی صادقانه لبخند بزنی بدان که خداوند………………. هنوز عاشق توست !!!!!!!!!!!!!!!

*********** *************

فکر بیدار ، فکری است که اصل و منشاء و رسالت خود را بشناسد . اگر انسان به خود ایمان داشته باشد هر غیر ممکن ، ممکن می شود . ما به این دنیا نیامده ایم تا یکدیگر را داوری کنیم ، بلکه وظیفه ی ما دوست داشتن و یاری رساندن ، به همدیگر است ما باید از گذشته درس عبرت بگیریم اما خود را زندانی آن نسازیم و با عشق و پشتکار دنیای بهتری بنا کنیم .

*********** *************

همیشه به انتهای گریه که می رسم
صدای ساده فروغ از نهایت شب را می شنوم
صدای غروب غزلها
صدای بوق بوق نبودن تورا در تلفن
آرام تر که شدم شعری از دفاتر دریا را می خوانم
و به انعکاس صدایم در آیینه اتاق خیره می شوم
در برودت این همه حیرت کجا مانده یی آخر؟

*********** ************

از دشمنی تا دوستی یک لبخند از جدایی تا پیوند یک قدم .
از توقف تا پیشرفت یک حرکت از عداوت تا صمیمیت یک گذشت .
از شکست تا پیروزی یک شهامت از عقب گرد تا جهش یک جرات .
از نفرت تا علاقه یک محبت از خست تا سخاوت یک همت .
از صلح تا جنگ یک جرقه از آزادی تا زندان یک غفلت

*********** *************

اگر آسمان چشمان من امشب اشکباران است خیالی نیست اگر فاصله ی بین من و تو به وسعت روزگاران است خیالی نیست مرا همین بس که عشقت در چهارجوب ویران وجودم پنهان است.

*********** *************

چشماتو دایورت کردی رو قلبم خیالی نیست …
حداقل از رو ویبره درش بیار تا اینقدر دلمو نلرزونه !

***********  *************

خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی … خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری … خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد

*********** *************

کاش کسی تو دلمون پا نمیذاشت… کاش اگه پا میزاشت دلمون رو تنها نمیذاشت… کاش اگه تنها میذاشت رد پاش رو روی دلمون جا نمیزاشت

*********** ************

میدونی چقدر دوست دارم؟ به تعداد تارای موی سرت ضرب در تعداد نفسهایی که تااخره عمرت میکشی به علاوه تعداد هرچی ستاره تو آسمونه

***********  *************

عشق، تنها مهمانی است که بدون دعوت وارد میشود،کافیست درخانه قلب را بازبگذارید.

*********** *************

عشق، یک لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاری.

*********** *************

اگر در زندگی چاره ای جز سوختن نداری بسوز اما مثل شمع؛ نه مثل سیگار .

*********** *************

وقتی دهکده ای می سوزد دودش را همه می بینند اما وقتی قلبی می سوزد کسی شعله اش را نمی بیند .

*********** ************

وققتی خاطرات آدم زیاد میشه

دیوار پر از عکس میشه

اما همیشه دلت واسه او نی تنگ میشه که

نمی تونی عکسشو به دیوار بزنی

*********** *************

تو را به جرم نگاه زیبایت در زندان قلبم

محکوم به حبس ابد میکنم

تا در محضر خدای عاشقان اعتراف کنی که دوستم داری

*********** ************

اگه مثل اشک تو چشمهایم

باشی قول میدم رای موندنت تا آخر عمرم

گریه نکنم

*********** ************

یه من، یه تو، یه فاصله ……نه نشد.

بی من ، یه تو ، یه فاصله…… نه نشد.

بی تو ، یه من یه فاصله …….. بازم نشد.

یه من ، یه تو ، بی فاصله ……….حالا شد.

*********** *************

دنیا مثل بازیه گل یا پوشه / با تو گله …. بی تو پوچه

 *********** *************

نگو بارگران بودیم و رفتیم

نگو نا مهربان بودیم و رفتیم

بگو بادیگران بودیم و رفتیم .

*********** *************

کاش میشد اشک را تهدید کرد / مدت لبخند را تمدید کرد

کاش میشد از میان لحظه ها / لحظه دیدار تورا نزدیک کرد


 

[ 90/07/21 ] [ 9:17 قبل از ظهر ] [ منتظر ظهور امام ] [ ]
 

کَس نمیداند در این بحر عمیق / سنگ ریزه قیمت دارد یا عقیق

من همین دانم که در این روزگار / هیچ چیز ارزش ندارد جز رفیق

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ای صبا گر بگذری از کوی مهرافشان دوست / دوست ما را گو سلامی ، دل همیشه تنگ اوست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

عاشقان شمعند و ما پروانه ایم/ بی دلان گنجند و ما ویرانه ایم

برنگردد روی ما جز سوی یار/  در هوای دوستان دیوانه ایم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در زندگانی به یادسه تن سوختم:
۱ اول مادرم که چشم به اودوختم ۲ پدرم که مردانگی از او اموختم
۳ رفیقی که جزمرام ومعرفت ازش چیزی نیاموختم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پین کدتیم رفیق! سه بار اشتباه بزنی فنا می شیم
درست بزنی فدات می شیم!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

در محفل اگر دوست نباشد که صفا نیست / هر آب روان در همه جا آب بقا نیست
ای دوست بیا روشنی محفل ما باش / ما را طمعی از تو به جز مهر و وفا نیست .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ما رفاقت را در دانشگاهی آموختیم که بابت شهریه اش تمام زندگیمان را دادیم !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

ای دوست بی تو جهان را چه کنم / بی تو گل سرخ ارمغان را چه کنم
بی تو گل سرخ ارمغان بسیار است / دل میل تو دارد دیگران را چه کنم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تو به پاکی عقیقی / مثل دریاها عمیقی
فهمیدی چرا میخوامت ؟ /  آخه بهترین رفیقی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

کاش خبر از این دل تنگم داشتی / کاش خبر از غصه و آهم داشتی
این دل شده مبتلا به تو ای دوست / کاش مرهمی برای دردش داشتی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بهای دوست نه از زیبایی اوست نه از دارایی او ، بلکه تنها به وفاداری اوست… رفیق ما به یادتیم…

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

یک سنگ کافی است برای شکستن شیشه
یک جمله کافی است برای شکستن قلب
یک بیت کافی است برای عاشق شدن
و یک دوست کافی است برای تمام زندگی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گویند باغبان عمری طولانی دارد
چون با گل سر و کار دارد
ولی من عمر طولانی تر از باغبان دارم
چون رفیقی زیباتر از گل دارم …


 

[ 90/07/21 ] [ 9:10 قبل از ظهر ] [ منتظر ظهور امام ] [ ]

 

A heart that loves is always young.

قلبی که عشق می ورزد همیشه جوان است

Greek Proverb

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

The hardest thing to do is watch the one you love, love someone else.

سخت ترین چیز این است که ببینی کسی را که دوست داری عاشق فرد دیگری است

Anonymous

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

We were given: Two hands to hold. To legs to walk. Two eyes to see. Two ears to listen. But why only one heart? Because the other was given to someone else. For us to find.

به ما دو دست داده شده است برای نگهداشتن. دو پا برای راه رفتن. دو گوش برای شنیدن. اما چرا تنها یک قلب؟ چون قلب دیگر به فرد دیگری داده شده است که ما باید پیدا کنیم

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

If you love me, let me know. If not, please gently let me go.

اگر دوستم داری بهم بگو و گرنه بزار برم

Anonymous

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

Give her two red roses, each with a note. The first note says For the woman I love and the second, For my best friend.

به او دو گل رز بده رو هر گل هم نوشته ای بزار. رو اولین نوشته بنویس به زنی که عاشقشم و روی دومی بنویس به بهترین دوستم

Anonymous

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

Pleasure of love lasts but a moment, Pain of love lasts a lifetime.

لذت عشق لحظه ای طول می کشد اما غم و رنج آن یک عمر

Bette Davis

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

I get the best feeling in the world when you say hi or even smile at me because I know, even if its just for a second, that I’ve crossed your mind.

بهترین احساس زمانی به من دست می دهد که به من سلام می کنی یا  لبخندی میزنی حتی اگر برای ثانیه ایی، چرا که می فهمم یرای لحظه ای به ذهنت خطور کرده ام

UNKNOWN

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

They say loving you gives pains and full of sacrifices But I’ll rather take pains and lots of sacrifices than not to be love by you.

مردم بهم می گن دوست داشتنت درد و رنج ِ فقط و کلی از خود گذشتگی

میخاد، من ترجیح میدم درد بکشم و از خود گذشتگی کنم اما نبینم تو دوستم نداری

Aaron

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

Falling in love is awfully simple, but falling out of love is simply awful.

عاشق شدن تا حدودی آسان است اما ترک عشق وحشتناک است

Anonymous

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

Absence makes the heart grow fonder

دوری باعث می شود قلب اشتیاق بیشتری پیدا کند

william shakespeare

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

Love is like a war:Easy to begin Hard to end!

عشق همچون جنگ است: آسان شروع می شود سخت تمام می شود

ancient Proverbs

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

I dont know why they call it heartbreak. It feels like every part of my body is broken too.

من نمی دانم چرا می گویند قلب انسان می شکند. گویی تمام  وجودم شکسته است

Chloe Woodward

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

Love is blind — marriage is the eye-opener.

عشق چشم را می بندد اما ازدواج چشم را باز می کند

Pauline Thomason

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

Anyone can be passionate, but it takes real lovers to be silly.

همه می توانند پر احساس باشند اما فقط عاشقان واقعی حماقت می کندد

Rose Franken

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

The spaces between your fingers were created so that another’s could fill them in.

فاصله بین انگشتان برای این ایجاد شده است که انگشتان فرد دیگری آن فاصله را پر کند

 

 

 

[ 90/07/21 ] [ 9:6 قبل از ظهر ] [ منتظر ظهور امام ] [ ]
 

مرگ رنگ
1330 هجری شمسی
 
===============
 
در قیر شب
 دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

 

***
 
دود می خیزد
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن


 ***


سپیده
 در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید
 

 ***
 
مرغ معما
دیر زمانی است روی شاخه این بید
 مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
 دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است
 

 

***

 
روشن شب
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور
 گر به گوش آید صدایی خشک
استخوان مرده می لغزد درون گور
 دیرگاهی ماند اجاقم سرد
 و چراغم بی نصیب از نور
خواب درمان را به راهی برد
بی صدا آمد کسی از در
در سیاهی آتشی افروخت
بی خبر اما
که نگاهی درتماشا سوخت
گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش
آتشی روشن درون شب

 

 ***


سراب
آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت
در پس پرنده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
 چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
 چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب


***


رو به غروب
ریخته سرخ غروب
 جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می خروشد رود
 مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
 سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
جغد بر کنگره ها می خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تک تک آیند فرود
 لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود
 تیرگی می آید
 دشت می گیرد آرام
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
 دلم افسرده در این تنگ غروب


***

 
غمی غمناک
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

 

***

خراب
فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاری
دستم اگر گرفت فریب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
 کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به کار روز نشاطم شتاب بود
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
 تصویر جغد زیب تن این خراب بود


***

 
جان گرفته
ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب
مرده ای را جان به رگ ها ریخت
پا شد از جا در میان سایه و روشن
 بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است
پیکر من مرگ را از خویش می راند
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است
 من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم
 با خیالت می دهم پیوند تصویری
 که قرارت را کند در رنگ خود نابود
 درد را با لذت آمیزد
 در تپش هایت فرو ریزد
 نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
 چشم می لغزید بر یک طرح شوم
 می تراوید از تن من درد
 نغمه می آورد بر مغزم هجوم


 

***

 
دلسرد
قصه ام دیگر زنگار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
پرتویی لغزد اگر بر لب او
 گویدم دل : هوس لبخندی است
خیره چشمانش با من گوید
 کو چراغی که فروزد دل ما ؟
 هر که افسرد به جان با من گفت
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد ازاین دیوار
رنج بیهوده نگهبانش برد
دست باید نرود سوی کلنگ
 سیل اگر آمد آسانش برد
 باد نمناک زمان می گذرد
 رنگ می ریزد از پیکر ما
خانه را نقش فساد است به سقف
سرنگون خواهد شد بر سرما
گاه می لرزد با روی سکوت
غولها سر به زمین می سایند
 پای در پیش مبادا بنهید
 چشم ها در ره شب می پایند
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
 بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
 قصه ام دیگر زنگار گرفت

 

***

 
دره خاموش
سکوت ‚ بند گسسته است
کنار دره درخت شکوه پیکر بیدی
در آسمان شفق رنگ
عبور ابرسپیدی
نسیم در رگ هر برگ می دود خاموش
 نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین
 کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر
ز خوف دره خاموش
 نهفته جنبش پیکر
به راه می نگرد سرد ‚ خشک ‚ تلخ ‚ غمین
 چو ماری روی تن کوه می خزد راهی
به راه رهگذری
 خیال دره و تنهایی
 دوانده در رگ او ترس
کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم
 ز هر شکاف تن کوه
خزیده بیرون ماری
به خشم از پس هر سنگ
کشیده خنجر خاری
غروب پر زده از کوه
 به چشم گم شده تصویر راه و راهگذر
غمی بزرگ پر از وهم
به صخره سار نشسته است
 درون دره تاریک
 سکوت ‚ بند گسسته است


 ***
 
دنگ
 دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
 زهر این فکر که این دم گذر است
 می شود نقش به دیوار رگ هستی من
 لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
 پس اگر می گریم
 گریه ام بی ثمر است
 و اگر می خندم
 خنده ام بیهوده است
 دنگ ... دنگ
 لحظه ها می گذرد
 آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
 نتواند شد آغاز
 مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد آویزم
آنچه می ماند از این جهد به جای
خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم
 و آنچه بر پیکر او می ماند
نقش انگشتانم
دنگ...
فرصتی از کف رفت
قصه ای گشت تمام
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر
وارهانیده از اندیشه من رشته حال
 وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد
پرده ای می آید
 می رود نقش پی نقش دگر
رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
 می زند پی در پی زنگ
 دنگ ... دنگ
دنگ...


 ***


 
نایاب
شب ایستاده است
خیره نگاه او
 بر چارچوب پنجره من
سر تا به پای پرسش اما
 اندیشناک مانده و خاموش
شاید از هیچ سو جواب نیاید
 دیری است مانده یک جسد سرد
 در خلوت کبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
 گویی که قطعه ‚ قطعه دیگر را
 از خویش رانده است
 از یاد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن
 سه حفره کبود که خالی است
 از تابش زمان
بویی فساد پرور و زهرآلود
 تا مرز های دور خیالم دویده است
 نقش زوال را
 بر هر چه هست روشن و خوانا کشیده است
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
 که روزهای رفته در آن بود نا پدید
با ناخن این جسد را
 از هم شکافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم
شب ایستاده است
 خیره نگاه او
 بر چارچوب پنجره من
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال
 بسته است نقش بر تن لبهایش
تصویر یک سوال

 


 ***

دیوار
 زخم شب می شد کبود
 در بیابانی که من بودم
نه پر مرغی هوای صاف را می سود
 نه صدای پای من همچون دگر شب ها
ضربه ای بر ضربه می افزود
 تا بسازم گرد خود دیواره ای سرسخت و پا برجای
با خود آوردم ز راهی دور
 سنگهای سخت و سنگین را برهنه پای
 ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند
 از نگاهم هر چه می آید به چشمان پست
و ببندد راه را بر حمله غولان
که خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان می بست
روز و شب ها رفت
 من به جا ماندم دراین سو شسته دیگر دست از کارم
نه مرا حسرت به رگها می دوانید آرزوی خوش
نه خیال رفته ها می داد آزارم
لیک پندارم پس دیوار
 نقشهای تیره می انگیخت
و به رنگ دود
 طرح ها از اهرمن می ریخت
تا شبی مانند شبهای دگر خاموش
 بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار
حسرتی با حیرتی آمیخت


 ***


 
مرگ رنگ
 رنگی کنار شب
 بی حرف مرده است
 مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
 در این شکست رنگ
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی باک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژواک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
 بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
 گلهای رنگ سرزده از خاک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
 بندی گسسته است
 خوابی شکسته است
رویای سرزمین
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است

 

***


 
دریا و مرد
تنها و روی ساحل
 مردی به راه می گذرد
نزدیک پای او
 دریا همه صدا
 شب ‚ گیج درتلاطم امواج
 باد هراس پیکر
رو میکند به ساحل و درچشم های مرد
نقش خطر را پر رنگ میکند
 انگار
 هی می زند که : مرد! کجا میروی کجا ؟
 و مرد می رود به ره خویش
 و باد سرگردان
هی می زند دوباره : کجا می روی؟
و مرد می رود و باد همچنان
امواج ‚ بی امان
 از راه می رسند
لبریز از غرور تهاجم
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب
 دریا همه صدا
شب گیج در تلاطم امواج
باد هراس پیکر
 رو میکند به ساحل و .....

 
 

***


 
نقش
در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
 و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
 از میان برده است طوفان نقشهایی را
 که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب
هیچ کس از ره نمی آمد
 تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
 باد می آمد ولی خاموش
 ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
 باد خواهد بر کند از جای سنگی را
 و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
 کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
 و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
 یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
 در شبی تاریک


 ***


 
سرگذشت
می خروشد دریا
 هیچ کس نیست به ساحل پیدا
لکه ای نیست به دریا تاریک
 که شود قایق
 اگر آید نزدیک
مانده بر ساحل
 قایقی ریخته شب بر سر او
پیکرش را ز رهی ناروشن
 برده درتلخی ادراک فرو
هیچ کس نیست که آید از راه
و به آب افکندش
و در این وقت که هر کوهه ی آب
حرف با گوش نهان می زندش
موجی آشفته فرا می رسد
از راه که گوید با ما
قصه یک شب طوفانی را
 رفته بود آن شب ماهی گیر
تا بگیرد از آب
آنچه پیوندی داشت
با خیالی درخواب
صبح آن شب که به دریا موجی
 تن نمی کوفت به موجی دیگر
چشم ماهی گیران دید
قایقی را به ره آب که داشت
 بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس کشاندند سوی ساحل خواب آلودش
به همان جای که هست
 در همین لحظه غمناک به جا
 و به نزدیکی او
 می خروشد دریا
 وز ره دور فرا میرسد آن موج که می گوید باز
 از شبی طوفانی
 داستانی نه دراز

 

***

وهم
جهان آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
 در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
 و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
 جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
 چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
 در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟


 ***


با مرغ پنهان
 حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی
چه ترا دردی است
 کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجاهستی نهان ای مرغ
 زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخ های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال و پر ؟
هر کجا هستی بگو با من
 روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو
رعد دیگر پانمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا
روز خاموش است آرام است
 از چه دیگر می کنی پروا ؟


***


سرود زهر
می مکم پستان شب را
 وز پی رنگی به افسون تن نیالوده
 چشم بر خاکسترش را با نگاه خویش می کاوم
 از پی نابودی ام دیری است
 زهر می ریزد به رگهای خود این جادوی بی آزرم
 تا کند آلوده با آن شیر
پس برای آن که رد فکر او گم کند فکرم
می کند رفتار با من نرم
لیک چه غافل
 نقشه های او چه بی حاصل
نبض من هر لحظه می خندد به پندارش
او نمی داند که روییده است
هستی پر بار من در منجلاب زهر
و نمی داند که من در زهرمی شویم
پیکر هر گریه ‚ هر خنده
در نم زهر ‚ است کرم فکر من زنده
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من

***

 

[ 90/07/21 ] [ 8:55 قبل از ظهر ] [ منتظر ظهور امام ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

یک سمت شیشه رد پای باران
و سمت دیگرش جای انگشتانت
که به یادگار نوشتی
دوستت دارم
و برای همیشه
رفتی
رفتی...؟!
امکانات وب


تبادل لینک

فروش بک لینک